تبلیغات
کارون
کارون




به عادت هر سال همین شب []



به عادت هر سال امسال هم مینویسم 13 سال گذشت و من بی کارونم بدون پدرم نفس میکشم درست سیزده سال قبل مثل همین الان که مینویسم کارون و حمید در اوج بی پناهی دشنه آجین میشدند امیدوارم به قول قدیمی ترها امسال- سال 13- براشون نحس باشه اونایی که تونستن به کارون نه ساله ما و مظلوم تر از اون پدر بی گناهم چاقو بزنند
یادشان جاودان



نوشته شده توسط اروند در  چهارشنبه 30 شهریور 1390 و ساعت 11:54 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() حرفهای در گوشی
       




... [عمومی , سیاسی , ]



حمید پور حاجی زاده قتل های زنجیره ای

 

 

 

کارون پور حاجی زاده قتل های زنجیره ای 77



نوشته شده توسط اروند در  چهارشنبه 30 شهریور 1390 و ساعت 08:15 ب.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 31 شهریور 1390 و ساعت 09:27 ق.ظ

() حرفهای در گوشی
       




دوباره از نو []



بنام....

همیشه برای شروع نوشته مشکل دارم نمی دونم چطوری شروع کنم اما الان میخواهم دلیل ایجاد وبلاگ و اسم آن را بنویسم میدونید کارون اسم برادر کوچکم بود که سال77 با پدرم به قتل رسیدند.

کارون پور حاجی زاده حمید پور حاجی زاده

خلاصه:

حمید پور حاجی زاده(سحر)در سال 1329 در روستای بزنجان از توابع استان کرمان بدنیا آمدو تحصیلات ابتدایی را در زادگاه سه سال اول دبیرستان را درسهرستان بافت وسپس دبیرستان نمونه شهاب کرمان و سال آخر را در دبیرستان ملی هشترودی شیراز به پایان بردوبعد از آن فوق دیپلم ادبیات خود را ازدانشسرای راهنمایی کرماندریافت کرد.فعالیت ادبی وی از همان دوران ابتدایی شکوفا شده بود و به سرودن شعر می پرداخت و اکثر اوقات رتبه ممتاز مسابقات ادبی را از آن خود می کرد. همچنین او در شیراز با کوشش خود انجمن ادبی کاخ جوانان شیرازرا سر وسامان داد.پس از انقلاب وی در رشته حقوق قضایی دانشگاه شهید بهشتی تهران به ادامه تحصیل پرداخت اما پیشآمد های گوناگون مانع از ادامه تحصیل وی شد. ایشان سپس لیسانس ادبیات فارسی خود را از دانشگاه شهید بهشتی کرمان دریافت کردو به تدریس در آموزش وپرورش کرمان پراخت و طی این سالها کارهای ادبی و تحقیقی خود را نیز ادامه داد.سال 60 با روح انگیز سلطانی نژاد ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه پسر به نامهای اروند، ارس وکارون است.سرانجام حمید پور حاجی زاده متخلص به(سحر)در نیمه شب 31 شهریور 1377 همراه با کودک 9 ساله اش کارون در سری قتل های زنجیره ای مجموعا با 43 ضربه چاقو (کارون16 ضربه و سحربا27 ضربه)به گونه ای دلخراش به قتل رسیدند.حاصل49 سال زندگی وی چندین کتاب است که با نامهای:

کتاب سه جلدی کنکاش نامه افیون

فرهنگ و فولکور بزنجان و لک

عروضی دیگر و قافیه ای دیگر

واژه یابی چند

آرایه های ادبی

آواهای گمشده درموسیقی شعر پارسی

که تحقیقی هستند و

پرستو ها به ابرها پرواز می کنند

کارون در من است

کولی عاشق نمی شود

سرود گمشده

یاد آن پیرزن رند بزنجان جاوید

پدر بی تو در نهایت شب

و سایر دفتر شعر

و

دفاتر خاطرات کودکی،نوجوانی و جوانی

است که برخی چاپ شده و در دست چاپ هستند

حمید و کارون عزیز برای همیشه در قبرستان بزنجان زادگاه شاعر آرمیده اند

روحشان شاد یادشان گرامی و راهشان پاینده

با هم غزلی از سحر می خوانیم:

غفلت گوهر شگنان

رفتم از کوچه اندیشه برون سر شکنان

خسته دل ،سوخته جان، با دل باور شکنان

نیست در گوهر پاکم خلل از کینه ولی

دلم آشفته شد از غفلت گوهر شکنان

چه هنر بت شکنی تا بود آزر بتگر

خود بخود بت نبود تا بود آزر شکنان

خبر مرغ قفس را به چمن خواهم برد

گر گذشتم به سلامت زبر پر شکنان

بر در بسته میخانه به حسرت دیدم

در دلم میشکند خنجر ساغر شکنان

خود نه خاری زدل خسته من کس نگرفت

که شکستند پر رفتنم این پر شکنان

آخر ای خنجر مردم کش بیگانه پرست

خوش نسشتی به تنم در شب خنجرشکنان

پاس ما مردم آزاده بدارید که ما

تاج برداشته ایم از سر افسرشکنان




نوشته شده توسط اروند در  پنجشنبه 20 مرداد 1390 و ساعت 04:09 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 21 مرداد 1390 و ساعت 09:54 ق.ظ

() حرفهای در گوشی
       




مادرم [اجتماعی , ]



تمام این سالها از پدرم و برادرم نوشتم  همیشه نوشتم و همیشه مینویسم اما هیچوقت از مادرم ننوشتم مادر کارون همسر حمید. بارها فکر کردم از این مصیبت خیلی زجر کشیدیم  هم من هم ارس و هم مادرم اما فکرش را که میکنم آرزو میکنم کاش زجر مادرم هم اندازه ما بود یا حتی ده برابر ما نه اینقدر بیشتر!  آنهمه رنج حتی فکرش هم دیوانه ام میکندبیچاره مادرم چه زجری  می کشید ومیکشد از همان شب از همان 31 شهریور 77 از همان شبی که اسم من شد یتیم از همان شبی که در خواب بیهوشش کرده بودند و شوهرش و پسرش ,جگر گوشه اش را کشتند تا همه نگاهها متوجه او شود از همان روز ا همان روز هایی که مادرم برای همیشه سیاه پوش شد تا مدام برای پسر کوچکش واخون بدهد و هر وقت اسم حمید بیاید گریه کند و بنالد که حمید کاشکی بودی و آرام آرام گریه کند و با مرد زندگیش درد دل کند و از همه جا و همه کس بگوید از تمام رنجی که کشید از تمام بی مهری هایی که کشید  از خیلی ها _از همان هایی که پدرم حتما وقتی چاقو می خورد و به فکر ما بود ,در فکرش مطمئن بود که مراقب زن و فرزندانش هستند همان ها که ادای زجر کشیدن را در می آوردند تا از این نمد برای خود کلاهی دست و پا کنند ((و موفق هم شدند)) _و همین جور حرف میزد و درد دل می کرد تا سبک می شد. به اینجا که می رسد من می مانم و آرزو هایم و دعاهایم دعاهای هر شبم برای مادرم هر شب که می خوابم دعا میکنم که خدایا مادرم را از من نگیر و سلامت نگهش دار و آرزو میکنم که بتوانم  محبت هایش را جبران کنم. خدا کند بتوانم .در این آرزو که غرق می شوم بیاد تمام زحماتش می افتم تمام کارهایی که برایمان کرد به اینجا که می رسم گریه ام میگیرد وقتی همه می گفتند حمید با آن همه مهربانیش که مرد اروند و ارس خوار می شوند  و مادرم را می بینم که با چنگ و دندان جنگید و تلاش کرد آنقدر که به راستی  و با تمام وجودم حس می کردم  که هم پدرم است و هم مادرم آنچنان  تلاش کرد که هیچ کس نازک تر از گل به ما نگوید و  هیچ کس هم نتوانست بگوید وقتی مادرم حتی نمی گذاشت آب در دل ما تکان بخورد وقتی که نگذاشت حسرت هیچ چیز به دلمان بماند و  آرزوی خیلی ها را به دلشان گذاشت که روزی دست ما پیششان دراز شود و خوار شویمآرزو می کنم همیشه بالای سرم باشد.همیشه از این کلمات بدم می آمد همیشه می گفتم که اینها زاییده فکر های بیمارندبزرگ تر که شدم فهمیدم چقدر ساده بوده ام و همیشه دست های مادرم را می بوسم که نگذاشت و نمی گذارد این آرزو های شوم و لعنتی به بار بنشینند. یادم که می آید مادرم  چطور و به چه سختی کتاب اول پدرم را_ که خود پدرم تا اواخر عمرش تمایلی به چاپشان نداشت و این اواخر هم که به اصرار ما و  دوستانش راضی به چاپشان شد ولی فرصتش ندادند_ را چاپ کردو چقدر حرص می خورد که بقیه زودتر چاپ شوند آرزو می کنم همیشه زنده باشد وقتی که  با درایتش راهنماییمان میکند وقتی تمام این دوازده سال را که همیشه زیر بالش بودیم و یک تنه تلاش کرد تا ما بزرگ شویم وقتی پرستاری اش از ما را به یاد می آورم ,برای تمام این سالها و تنهایی هایش ,زجرهایش گریه هایش ,به یاد کارون و حمید بودنش ,بغض هایش, برای تمام تلاش و فداکاریش, برای همه چیز آرزو میکنم  دعا می کنم التماس خدا می کنم که همیشه باشد همیشه زنده باشد همیشه سالم باشد

نوشته شده توسط اروند در  جمعه 1 بهمن 1389 و ساعت 05:05 ب.ظ
ویرایش شده در جمعه 1 بهمن 1389 و ساعت 10:16 ب.ظ

() حرفهای در گوشی
       




نمی شاید!؟ [ادبی , ]



کلام عاشقی دیگر ,شنیدن را نمی شاید

که تاریکی و چشم کور دیدن را نمی شاید

به یار رفتنی هرگز مبند از عمق جان دل را

چنان دل بستن, این سان دل بریدن را نمی شاید

به پندار من آزادی گل در شیشه را ماند

که دیدن را سزاوار است و چیدن را نمی شاید

در این دنیای زنجیر آفرینی ها, هنر در من

و بالین بال باشد,کان پریدن را نمی شاید

کمال نشئه افیون, خماری را نمی ارزد

هوس پیمودن آری, لب گزیدن را نمی شاید

طناب دار من روزی شود ابریشم شعرم

به پیله مردن ابریشم,تنیدن را نمی شاید



نوشته شده توسط اروند در  سه شنبه 9 آذر 1389 و ساعت 12:00 ب.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 9 آذر 1389 و ساعت 12:14 ب.ظ

() حرفهای در گوشی
       




من خدا را می شناسم [ادبی , ]



ای خدا گویان ,خدا جویم, خدا را می شناسم

بر خلاف مدعاتان, کبریا را می شناسم

من به خود ,چون دیگران هر دم دروغی را نبندم

تا به دل پاکیزه گون,آیینه ها را می شناسم

ای به شب واماندگان از انجماد فکرهاتان

در شب معراج انسان,مصطفی را می شناسم

ای سمندر های رنگ از سبزه صحرا گرفته

هم خدا را می شناسم ,هم شما را می شناسم

هر زمان با رنگ نو بینم شما را, روبرویم

روح خنجر خورده پاک صفا را می شناسم

ای فنا سازان,چو منصور ار فنا گردم چه گردد

من چو او دروازه شهر بقا را می شناسم

می کشم پر هر زمان تا بارگاه کبریایش

لیس الانسان الا ما سعی را می شناسم

مدعی گو هر چه می خواهد به تکفیرم بگوید

من خدا را می شناسم,من خدا را می شناسم



نوشته شده توسط اروند در  سه شنبه 9 آذر 1389 و ساعت 11:47 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 9 آذر 1389 و ساعت 12:15 ب.ظ

() حرفهای در گوشی
       




سین مثل سالگرد [عمومی , ]



 

من فردی خاطره بازم یعنی نوستالوژی در تمام روز _حتی زمان کار_ تمام وجودم را بازی میدهد همیشه روزهای خوب  گذشته روزهای مدرسه روزهای بیکاری و تفریح روزهای دانشجویی و سایر روزها را دوره می کنم و اینکه چند روز ازتمام شدنش می گذرد  حسرت می خورم. همه ی 18 سال تحصیلم به خصوص  دوره کارشناسی ام که هر روز حسرت تمام شدنش آزارم می دهد هر روز که نه اما هر ماه حداقل یکبار حساب میکنم چند روز یا چند ماه یا چند سال از فلان روز و فلان خاطره چه خوب و چه بد گذشته. این کار همیشه ی من است همهی خاطراتم را مرور میکنم هر کدام که در آن لحظه ی خاص یادم بیاید اما امشب باز هم مثل هر سال  و همین حدود زمانی یک خاطره دیوانه ام میکند 1389منهای1377 این دو سال را که از هم کم کنیم می شود 12 سال و پارسال این موقع می شد 11 سال و سال دیگر احتمالا می شمرم 13 سال  و من شرمنده می شوم که چرا من نبودم و کارونم بود و من شرمنده می شوم که یکسال دیگر هم گذشت و من هنوز باید خواب جنازه مثله شده کارون و حمید را ببینم  و عرق شرم بریزم. که حرصم بگیرد که فلان روز گذشت و من باید حرص بخورم دق بکنم که چرا باید این پیشنهاد را بشنوم که فعلا  فقط میتوانیم دیه بگیریم و رضایت بدهیم و من و ارس و مادرم محکم بگوییم نه راستی چرا ما فقط می توانیم دیه بگیریم و رضایت بدهیم وگرنه سالهای سال پرونده همین است و نتیجه همین؟ دوستی پرسیده بود از مادرت بگو میگویم: بیچاره مادرم. من فردی خاطره بازم همیشه خاطراتم را مرور می کنم اما:

شش روز دیگر درست می شود دوازده سال و من هنوز میترسم می ترسم از این شب لعنتی و نفرینی و شوم

شش شب دیگر.....



نوشته شده توسط اروند در  پنجشنبه 25 شهریور 1389 و ساعت 06:50 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 8 مهر 1389 و ساعت 06:03 ب.ظ

() حرفهای در گوشی
       




شهریور [عمومی , ]



باز هم شهریور باز هم دلتنگی باز هم تلخترین خاطره باز هم .....

نوشته شده توسط اروند در  چهارشنبه 17 شهریور 1389 و ساعت 07:59 ب.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 17 شهریور 1389 و ساعت 09:16 ب.ظ

() حرفهای در گوشی
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

اروند (46)


موضوعات

عمومی (29)
ادبی (9)
سیاسی (4)
اجتماعی (3)


 آرشیو

شهریور 1390 (2)
مرداد 1390 (1)
خرداد 1390 (0)
فروردین 1390 (0)
بهمن 1389 (1)
آذر 1389 (2)
شهریور 1389 (2)
خرداد 1389 (1)
فروردین 1389 (1)
مهر 1388 (1)
شهریور 1388 (1)
مرداد 1388 (4)
تیر 1388 (1)
اردیبهشت 1387 (1)
شهریور 1386 (1)
اردیبهشت 1386 (2)
فروردین 1386 (3)
اسفند 1385 (2)
دی 1385 (2)
آذر 1385 (3)


صفحات

1 2 3 4 5 6





لینكستان




لینكدونی
دست نوشته های یک آریایی (-)
لینکدونی (-)
واخون (-)
ایلیا (-)
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :صابر كردستانچی